دستم را بروي اسلحه ام ميفشارم،
رفتي خاطره هاي تو نشسته تو خيالم!
بي تو من اسير دست آرزو هاي محالم!
ياد من نبودي اما.من به ياد تو شکستم!
غير تو که دوري از من.دل به هيچ کسي نبستم!
هم ترانه ياد من باش!
بي بهانه ياد من باش!
وقت بيداري مهتاب. عاشقانه ياد من باش!
اگه باشي با نگاهت.ميشه از حادثه رد شد!
ميشه تو آتيش عشقت.گر گرفتن بلد شد!
اگه دوري.اگه نيستي.نفس فرياد من باش!
تا ابد تا ته دنيا.تا هميشه ياد من باش...
من رهگذار خسته دشت جنونم
من مرغک بشکسته پر در خاک و خونم
افسانه ساز شهر تنهايي منم من
افتاده در گرداب رسوايي منم من
گفتم ولي باور نکردي
ديگر زمن جز نقش ديواري نمانده
گل نيستم از من به جز خاري نمانده
گفتم رها کن اين دل ديوانه ام را
بشکن به سنگ نيستي پيمانه ام را
گفتم ولي باور نکردي

دركدامين آيينه مي توان تو را جست و جو كرد
در كدامين چشمه زلال تو را مي توان ديد
در كدامين راه نرفته مي توان تو را پيمود
سهم من از تو چيست؟
گلدان خالي كنار پنجره
دانه ي برفي كه هرگز به زمين نمي رسد
آفتابي كه هرگز گرمايش را نميتوان احساس كرد
يا راهي كه به ناكجا ختم ميشود
سهم من دويدن به سوي تو
و هرگز نرسيدن به توست

آخراي دوست نخواهي پرسيد
که دل ازدوريت چه کشيد
سوخت در آتش وخاکستر شد
وعده هاي توبه دادش نرسيد
داغ ماتم شد و بر سينه نشست
اشک حسرت شد و برخاک چکيد
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن و روي تو سپيد
جان به لب آمده درظلمت غم
کي به دادم رسي، اي صبح اميد
آخر اين عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهي ديد
دل پر درد مرا مشکن
که خدا برتو نخواهد بخشيد


آغوشت چه آرامشی است که وقتی نیستی این آرامش به یکباره پر میکشد...
و من مبهوت و مات گم میشوم در شهر خاکستری غم...
گویی خورشید هم دیگر مثل همیشه نمی تابد...
خنکای سحر تازه ام نمیکند...
اشکهایم فقط میسوزانند و خطی از روزمرگی را بر جا میگذارند...
زمان پیر میشود...
ثانیه ها لنگ لنگان...گویی جان میکنند برای رسیدن به دقیقه ها...
زخمهای کهنه سر باز میکنند...
اما خونابه ای که میچکد فقط دردهایم را تشدید میکند و بس...
نه لبخندی برای تسکین...نه آغوشی برای پناه...
تنها عکس تو که مینگرد و چه جدی نمیخندد...
میدانم که زمان بازگشتت نیست اما...
با هر صدای پایی دلم با امیدی واهی میلرزد و با خود میگویم نکند...
نکند تویی که بی خبر آمده ای...
و لحظه ای بعد...
آنگاه که صداها محو می شوند و از تو خبری نیست...
یک نفر در درونم به سادگی و خیالبافیم قهقهه ای سرد سر میدهد...
و من خسته از این تنهایی به گوشه ای کز میکنم ...
این حال من بی توست

صدای زنگ در با ضربان قلبم همراه می شد
تاریکی چه وفادارانه پله های فاصله را در اغوش می گرفت
تو می امدی تکیه گاه غریب تنهایی ام
اشنای غربت دستانم
و من رها در تعارض شادی و ترس
خود را به اقیانوس اتشین اغوشت می سپردم...


صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید.
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است.
کسی نیست ،
بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم..

كاش بر ساحل رودي خاموش
عطر مرموز گياهي بودم
چو بر آنجا گذرت ميافتاد
به سراپاي تو لب ميسودم
كاش چون ناي شبان ميخواندم
به نواي دلِ ديوانة تو
خفته بر هودج مواج نسيم
ميگذشتم ز در خانة تو
كاش چون پرتو خورشيد بهار
سحر از پنجره ميتابيدم
از پس پردة لرزان حرير
رنگ چشمان ترا ميديدم
کاش از شاخه سر سبز حيات
گل اندوه مرا مي چيدي
کاش در شعر من اي مايه عمر
شعله راز مرا ميديدي
در خم پس کوچه هاي زندگي *آرزو گم کرده تنها مي روم
در شيار روشن تاريک شب * لنگ لنگان سوي فردا مي روم
مي روم شايد که در دشت شفق* بينم آن رنگين پر خورشيد را
مي روم شايد به بام کهکشان * بينم آن تک اختر اميد را
بسته ام بار سفر از شهر خود*مي روم آشفته تا شهر دگر
گشته ام بيگانه با هر آشنا * مي روم شايد شوم بيگانه تر

با تمام بي کسي هايم ، کسي دارم هنوز
چشم مشتاق و دل دلواپسي دارم هنوز
از تپيدن هاي تکراري ، دلم خون است و باز
دم به دم تشويش روز افزون، بسي دارم هنوز
گرچه عمري تکيه کردم بر درختان قوي
پشت جنگل ها ، نهال نو رسي دارم هنوز
در دل دريايي ام بنگر نه در بار گناه
در کف اين موج اگر خار و خسي دارم هنوز
با شکيبايي ،غريبا ، اشتياقت روز و شب
اي دل غمگين که مي دانم کسي دارم هنوز

من دلم ميخواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتن
شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي ميكوبم
و به يادش با قلم سبز بهار
مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانه دوست كجاست
دختری ايستاده بر درگاه
چشم او بر راه
در میان عابران چشم انتظار مرد خود مانده ست
چشم بر می گیرد از ره
باز
می دهد تا دوردست جاده مرغ دیده را پرواز
از نبرد آنان که برگشتند
گفته اند
او بازخواهد گشت
لیک در دل با خود این گویند
صد افسوس
بر فراز بام این خانه
روح او سرگرم در پرواز خواهد گشت
جاده از هر عابری خالی ست
شب هم از نیمه گذشته ست و کسی در جاده پیدا نیست
باز فردا
درگاه دخترک ایستاده بر درگاه 
ميتراود مهتاب
ميدرخشد شبتاب
نيست يکدم شکند خواب به چشم کس ليک
غم اين خفته چند خواب در چشم ترم ميشکند
نگران با من استاده سحر صبح ميخواهد از من
کز مبارک دم او آورم اين قوم بجان باخته را بلکه خبر
در جگر خاري ليکن از ره اين سفرم ميشکند
نازک آراي تن ساقه گلي که بجانش کشتم
و بجان دادمش آب اي دريغا ببرم ميشکند
دستها ميسايم تا دري بگشايم
بر عبث ميپايم که بدر کس آيد
در و ديوار بهم ريخته شان بر سرم ميشکند
ميتراود مهتاب ميدرخشد شبتاب
مانده پاي آبله از راهي دراز
بردم دهکده مردي تنها کوله بارش بر دوش
دست او بر درو ميگويد با خود
غم اين خفته چند خواب در چشم ترم ميشکند
نيمه شب بود و غمي تازه نفس
ره خوابم زد و ماندم بيدار
ريخت از پرتو لرزنده ي شمع
سايه ي دسته گلي بر ديوار
همه گل بود ،ولي روح نداشت
سايه اي مضطرب و لرزان بود
چهره اي سرد و غم انگيز و سياه
گوييا مرده ي سرگران بو
شمع ،خاموش شد از تندي باد
اثر از سايه به ديوار نماند
کس نپرسيد کجا رفت، که بود
که دمي چند درين جا گذراند
اين منم خسته درين کلبه ي تنم
جسم درمانده ام از روح کجاست
من اگر سايه ي خويشم، يا رب
روح آواره ي من کيست، کجاست؟

با مشتي پر از بي خيالي
و مسيري
که بي چراغ ترين مسير دنياست
بي کوله بار
بي پاي رفتن
مرا به خدا نسپار
هر چه از الفباي تو حرف برمي دارم تا تمام شوي
انگار بي محاباتر از هميشه
لابه لاي اين همه خطوط مبهم و واژه نديده دوباره از سر سطر آغاز مي شوي
با اين همه هنوز هم به تقدس تند يک حس عاشقانه مثل هميشه دوستت دارم
اما باور کن نمي دانم به کجاي اين قصه بايد عادت کنم
وقتي تو عاقبت مي روي و من دوباره در هيچ گم مي شوم

دلواپس رفته ها نباش
که از آنچه مانده هنوز مي شود کلبه اي ساخت بي ديوار
هر چند من و تو شايد تا هيچ کجاي بودنمان
شب نشين شعر و نان شراب زده ي اين کلبه نباشيم
اما خيال دغدغه هاي گاه و بيگاهمان راحت
که فردا سهم قصه هاي شيرين و غصه هاي تلخ ترانه ي ما
تعبير دلشوره هاي بي دليل ديگران خواهد بود
عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او
عشق يعني ماتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق
عشق يعني بي تو هرگز پس بمان
تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن
ايوان تهي است و باغ از ياد مسافر سرشار
دردره آفتاب سر بر گرفته اي
كنار بالش تو بيد سايه فكن از پادرآمده است
دوري تو از آن سوي شقايق دوري
در خيرگي بوته ها كو سايه لبخندي كه گذر كند
از كشاف انديشه كو نسيمي كه درون آيد ؟
سنگريزه رود بر گونه تو مي لغزد
شبنم جنگل دور سيماي ترا مي ربايد
ترا از تو ربوده اند و اين تنها ژرف است
مي گريي و در بيراهه زمزمه اي سرگردان مي شوي

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز اینده
عمر اینه ی بهشت ، اما ... آه
بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
در سراشيبي كه نامش زندگي است
با همه بيگانگي ها مي روم
در سكوت سرد غمگين زمان
بي هدف ، بي يار و تنها مي روم
مي روم شايد كه در دشتي كه
نامش زندگي است ، بازيابم آنچه را
كه گم كرده ام
چرا كه زندگي همچون سيب سرخي است
كه روزگار آن را دو نيم كرده است ، كه
نيمه اول در انتظار نيمه دوم و نيمه دوم
به دنبال نيمه اول است
نيمه هايي كه از پي عشق سر به بيابان مي گذارند،
بياباني كه در دشتهاي مهر و محبت ، گم شده اي
بيش نيست
و انسان بايد زندگي را باور داشته باشد
تا گذر ثانيه ها را با تمام وجود حس كند
ثانيه هايي كه به تندي باد مي آيند و مي روند
و در سهايي از عشق و محبت به انسان مي دهند
درسهايي كه گذشت در برابر نفرت ها و
نابرابري ها را در گوشها زمزمه می کنند .

من دلم ميخواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتن
شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي ميكوبم
و به يادش با قلم سبز بهار
مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانه دوست كجاست
امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره ميبارد
در سکوت سپيد کاغذها
پنجه هايم جرقه ميکارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيکرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
که همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر کردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سکر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
کي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
کاش ياراي گفتنم باشد
بس که لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دريا ها
بس که لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبک سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
که همين دوست داشتن زيباست
اميدي گرم و شادي بخش
با نگاهي مست و رويايي
دخترک افسانه مي خواند
نيمه شب در کنج تنهايي
بيگمان روزي ز راهي دور
مي رسد شهزاده اي مغرور
مي خورد بر سنگفرش کوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
تار و پود جامه اش از زر
سينه اش پنهان بزير رشته هايي از در و گوهر
مي کشاند هر زمان همراه خود سويي
باد ، پرهاي کلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه موي سياهش را
مردمان در گوش هم آهسته مي گويند
آه ، او با اين غرور و شوکت و نيرو
در جهان يکتاست
بيگمان شهزاده اي والاست
دختران سر مي شکند از پشت روزنها
گونه ها شان آتشين از شرم اين ديدار
سينه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق اين پندار
شايد او خواهان من باشد
ليک گويي ديده ي شهزاده زيبا
ديده مشتاق آنان را نمي بيند
او از اين گلزار عطر آگين
برگ سبزي هم نميچيند
همچنان آرام و بي تشويش
مي رود شادان به راه خويش
مي خورد بر سنگفرش کوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
مقصد او ، خانه دلدار زيبايش
مردمان از يکدگر آهسته مي پرسند
کيست پس اين دختر خوشبخت؟
ناگهان در خانه مي پيچد صداي در
سوي در گويي ز شادي مي گشايم پر
اوست ، آري ، اوست
آه اي شهزاده ي محبوب رويايي
نيمه شبها خواب ميديدم که مي آيي
زير لب چون کودکي آهسته مي خندد
با نگاهي گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه مي بندد
اي دو چشمانت رهي روشن بسوي شهر زيبايي
اي نگاهت باده اي در جام مينايي
آه بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرايي
دختر خوشبخت
ليک در پايان اين ره ، قصر پر نور است
مي نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
مي خزم در سايه آن سينه و آغوش
مي شوم مدهوش
بازهم آرام و بي تشويش
مي خورد بر سنگفرش کوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
مي کشم همراه او زين شهر غمگين رخت
مردمان با ديده حيران
زير لب آهسته ميگويند
ره بسي دور است
استاد شاگردش را به کنار درياچه اي برد و گفت
امروز به تو ياد مي دهم که عشق واقعي چيست
از شاگردش خواست تا همراهش وارد درياچه شود
بعد سر مرد جوان را گرفت و او را زير آب برد
يک دقيقه گذشت
اواسط دقيقه دوم
پسرک با تمام قوا دست و پا مي زد
تا خودش را از دست استادش رها کند و به سطح آب بيايد
بعد از دو دقيقه ، استاد او را رها کرد
پسرک که نزديک بود از نفس بيافتد ، به روي آب آمد
فرياد زد
نزديک بود مرا بکشيد
استاد منتظر ماند تا نفس جوان برگردد و بعد گفت
نمي خواستم بکشمت
اگر مي خواستم ، ديگر اينجا نبودي
فقط مي خواستم بدانم وقتي زير آب بودي چه احساسي داشتي
احساس کردم دارم مي ميرم
تنها چيزي که در زندگي مي خواستم ، کمي هوا بود
دقيقا همين است
عشق واقعي تنها وقتي ظاهر مي شود که تمنائي داشته باشيم
و اگر به آن نرسيم ، بميريم